|
آسمان مغرور است. و نگاه دنیا باز هم پر شور است. عشق می آید از آن راه دراز و نگاهی می کند بر دل سرو بر دل مقتدرش!!! مهر ها پر ثمرند، و غبار گذر فاصله ها... و زمین را به تماشای افق مهمانی است!!! و همین پنجره ی رو در رو به سراغ دل من آمده است... پرده ها از نظرم محو و خموش... نغمه ها از نظرم در گذرند... غرق حس کردن مریم هایم... غرق بوسیدن بی پایانم... محفلی در صدف دل دارم... که پر از مهر و صفای سحریست... دلبری پر عطشم در بر صبح... عاشقی بی خبرم در خم شوق...!
سلااااااااااااااااااام.
بعد مدت های مدید اومدم!!!!! نمی دونم چرا اصلا حوصله نداشتم بیام آپ کنم! حالا حوصله بخوره تو سرم این افکارمم خشکش زده چیزی به مخم نمی رسه! خوب بهارم داره تموم می شه من تازه می خوام بگم سال نو مبارک!!! اصل نیت کاره!!! این چند وقته این قده سرم شلوغ بوووووووووووووووود!!! هرکی ندونه الان فکر می کنه میتینگای بین المللی داشتم! نه عزیزان دل اغراق بود همچین همچینم سرم شلوغ نبود! احساس می کنم هرچی ادم کار کمتر داشته باشه ها وقت هم کلی کم می آره! نمی دونم چرا!! شاید واسه اینکه برنامه ریزی نمی کنه! الان که بنده در حال آپ کردن می باشم فردا امتحان حسابان دارم تا چند روز پیش که سیل امتحانا بر سرم خراب نشده بود اما حالا ببینید نشستم با خیاله راحت دارم واسه خودم تو نت قدم می زنم آخه کدوم آدم عاقلی این جوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب بگذریم. در مورد تعطیلات نوروز کهنه شده بگم: بنده در اواسط تعطیلات در خانه ی مادر بزرگ گرامی به سر می بردم که تلفن آنجا به صدا در آمد...(البته بنده در خواب ناز تشریف داشتم و با صدای مادر بزرگ محترم به هوش آمدم! مثل اینکه پدر گرانقدرمان در آن سوی گوشی تلفن ما را طلب می نمود!!! وقتی گوشی را برداشتم دیدم که بوی مسافرت از آن طرف تلفن به مشام می رسد! ما هم که تشنه ی مسافرت اما در این میان افکاراتی در من مرا تشویق به جان فشانی کرد... چون برادر و همسر گرامی میهمان بودند بنده لطف نمودم که برادر همراه همسرش و خواهر و پدر و مادر گرامی بروند و خوش باشند و من... آری این چنین شد که ما احساس نمودیم انسان فداکاری هستیم و اگر نه می توانستیم: برادر را با یک چماق در خانه حبس بنامییم بلی و بنده در خانه تنها در پشت کام نشسته و جومون۲( امپراطوری باد ها ) تماشا می نمودم! این چنین بود که وقت خود را تلف نموده و با کم بود وقت مواجه شدم! خوب مثله اینکه داستان زندگانی در نوروزمان به طول انجامید! ممنونیم که چشم هایتان را خسته نموده و به اراجیف بنده گوش جان سپردید!
سلام سلاااااااااام سلاااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
وای خدا بالاخره اومدم که وبمو آپ کنم! نمی دونین که چه قد همه چیز قاتی پاتی شده بود! یا وقت نمی کردم بیام ٬ یا اگه وقت می کردم یه جایه دیگه یه مشکلی پیش میومد! یه شعر این پایین واستون می ذارم امیوارم که خوشتون بیاد! البته اگه بتونیم بش بگیم شعر! فعلا بای ................................................................................................. ناله های بی اثر: اشک هایم همه از گونه روان است. خاطراتم همه در سینه نهان است. دلم از محکمه ها سخت گرفته، از همه چین و چنان های زمانه. این دلم از بی کسی هایم هم گرفته، از هجوم نغمه های تکه تکه. از کرامت های آن بی منت خوب از شکستن های خود مانند یک چوب. همه محراب نمازم غرق اندوه، همه ی راز و نیازم محو و بی روح. شکوه هایم خرد، مدهوش وغم آلود، در غروبی از غزل های نم آلود. با خبر از درد های عالمی سرد، شب زده، اندوه بار و اندکی طرد. از تمام روشنی هایم گذشتم، عاقبت محبوس عشقی بی سرشتم. خسته ام از ناله هایم لیک،اما: حرف هایم غرق دیروز است و فردا. تا ابد هم قصه گویم غرق درد است، هرچه در این جمله های ریشه زرد است. می دهم پایان به این غم باد های بی مهابا، چون نفهمد جز همان یکتای دانا...!
و تنها باران نگاه غم زده ی کوچه را درک کرد... و اندوه هزاران ساله ی آن تک درخت چنار را... آری تنها باران ثانیه های پر تلاطم بن بست بی پایان کوچه را درک کرد. و پوسیدگی دستگیره های درب کوچک انتهای کوچه را... باران نوشید: آن خروش همیشه خاموش شب های پر تشویش آسمان را... و نوازش کرد: نغمه های گم شده در غبار حنجره های کبوتران را... پریشانی نهال کوچک خانه ی همسایه را با بلوری از عشق لمس کرد... و میوه هایی که در رکود جاذبه ها هنوز بر درخت جا مانده اند... آری باران... به تنهایی کوچه عادت کرده است... و از دلواپسی هایش شکایتی ندارد... هر روز که می گذرد نگاه غم آلودش عمیق تر می گردد. و سکوت بی منتهایش... باران این رحمت بی منتها چه پر شور می بارد... صدایش در هم می شکند تمام بغض های بی سر انجام را... بارش بی دریغش غم های کوچه را ای کاش بشوید و ناپدید کند! تیرگی ها بسیار است و حقیقت ها تلخ... اما می دانم که باران همه را خواهد شست و کمکش را دریغ نخواهد کرد. نمی توانم تصور کنم روزهای بی باران کوچه ی تنهایی را...!
سلام. بعد سالیان دراز اومدم!!!! این شعر رو تقدیم می کنم به مریم عزیزم (دختر رودسری) که مدت ها منتظرش بود! هر چند که دیر شد... و تقدیم می کنم یه اونایی که مثه قمری عاشقن... ....................................................... و چندين سال پی در پی دو قمری عشق می ورزند. يکی تنها ، غريب ، بی کس ، يکی متروک در رويا!!! چه عشقی؟ ساده اما پر خروش و نرم. پر از انکار دردی سرد... يکی چون مريم تنها: پر از پاکی ، صداقت ، مهر... يکی چون شاه دين ما: پر از قدرت ، نبوغ و سحر... چنان محو نگاه يکدگر هستند ، که گويی اول راهند و کور کور. زمستان ها به ياد هم ، به دنيا عشق می ورزند... و در قعر بهار سبز ، به رويا چشم می دوزند... در اين ماتم کده با شور می خندند. و درد يکدگر را خوب می نوشند. تمام خاطرات زندگی شان پر ز احساس است. و عشقی که کسی هرگز نمی فهمد. پريشان خاطر و غمگين اگر باشد يکی زان دو... چه حالی ديگری دارد ؟؟؟ چه سخت است گفتن اين راز... تمام درد ها را می گذارند گوشه ای از چارچوب زندگی تار... و بر رويای خود آهسته می خندند. اميد کلبه ای از عشق ، ايمان و حضور و فهم ميان برکه ای از سور را دارند. و در اين توده ابر خسته ی دنيا ... دگر توهين نمی يابند: « بر اين باور که روزی منجی عالم ... رکود حاکم اين شهر را چون نور بر چيند. »
سلام بعد مدت ها اومدم اما دست پر ( چه عجب با یه شعر جدید اومدم. حرف زیادی ندارم. فعلا بای .................................................................... مرا در سوگ خود بی مهر رها کرد. دلم را در پی عشقی فنا کرد. به او دل داده بودم لیک فهمید. و از روی لجاجت رفت و خندید. زمین و آسمان بی او خزان شد. همه جا جای من بی هم عنان شد. رسید از هر کجا غم٫ باد ٫ باران. ندیدم هیچ جا مهری ز یاران. از عشق خام خود در چاه رفتم. و من با بی کسی ها راه رفتم. نگاهم از نگاه ها محو گردید. و عشقم از دل او رخت بر چید. همه راز وجودم بر ملا شد. بسی ماتم کده در دل بنا شد. به روی قلب خود زنجیر بستم. و دل گفت تا ابد تنها نشستم. به روی عکس بی جانش نوشتم. که هستی تو تمام سرنوشتم. چرا عشق مرا انکار کردی. تمام زندگی را تار کردی. من از روی تو خندان بودم و شاد. ولی امروز عشقت رفته بر باد. ندای دل خراش زندگی گفت: دو روز عمر خود دادی به او مفت. یک عمر بی سبب یک عشق بی سود. تمام زندگی یک تار بی پود. سرور او تو را مسرور می کرد. ولی او عشق دیگر جور می کرد. چه پاسخ بود مرا در باب این امر؟ به جز یک آینه اندوه و یک ابر!!! دلم با یاد تو از عشق می گفت. و در باران شکوهی ساده می جست. حضورت مهر ها را تازه می کرد. و اشعارم چه پر آوازه می کرد. ولی افسوس کز عشقت تهی گشت. دلی کز یاد تو مغرور می گشت. و اینجا بود فهمیدم همین است. سر انجام ورود عشق این است...!
فرسود پای خود را چشمم به راه دور تا حرف من پذیرد آخر که: زندگی رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود. دل را به رنج هجر سپردم ٬ ولی چه سود؟ پایان شام شکوه ام شام عتاب بود...! چشمم نخورد آب از این عمر پر شکست: این خانه را تمامی پی روی آب رود...! پایم خلیده خار بیابان. جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه. لیکن کسی ز راه مدد کاری٬ دستم اگر گرفت فریب سراب بود...! خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید: کندی نهفته داشت شب رنج من به دل. اما به کار روز نشاطم شتاب بود...! آبادی ام ملول شد از صحبت زوال. بانگ سرور در دلم افسرد٬ کز نخست: تصویر جغد زیب تن این خراب بود...! « سهراب سپهری »
|
About![]()
با نگاهش زمین می ترسد. Archivesفروردین 1388بهمن 1387 آذر 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
فریاد بی صدا
|